خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید.
از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟
فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی داشت.
بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراحی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و … او حتی رنگ موی خود را تغییر داد.
خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد!
بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عریمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!
وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟
…
…
…
…
فرشته پاسخ داد؛ ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت.......!
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 18:29  توسط شهلا
|
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميده که هيچ زندگي نکرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود، پريشان شد. آشفته و عصباني نزد فرشته مرگ رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.

داد زد و بد و بيراه گفت!(فرشته سکوت کرد)
آسمان و زمين را به هم ريخت!(فرشته سکوت کرد)
جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت!(فرشته سکوت کرد)
به پرو پاي فرشته پيچيد!(فرشته سکوت کرد)
کفر گفت و سجاده دور انداخت!(باز هم فرشته سکوت کرد)
دلش گرفت و گريست به سجاده افتاد!
اين بار فرشته سکوتش را شکست و گفت: بدان که يک روز ديگر را هم از دست دادي! تنها يک روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن!
لابلاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کاري ميتوان کرد...؟
فرشته گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويي که هزار سال زيسته است و آن که امروزش را درنيابد، هزار سال هم به کارش نميآيد و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن!
او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش ميدرخشيد. اما ميترسيد حرکت کند! ميترسيد راه برود! نکند قطرهاي از زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد، بعد با خود گفت: وقتي فردايي ندارم، نگاه داشتن اين زندگي جه فايده اي دارد؟ بگذار اين يک مشت زندگي را خرج کنم.
آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سرو رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و بوييد و چنان به وجد آمد که ديد ميتواند تا ته دنيا بدود، ميتواند پا روي خورشيد بگذارد و ميتواند...
او در آن روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد، اما... اما در همان يک روز روي چمنها خوابيد، کفش دوزکي را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نميشناختنش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد!
او همان يک روز زندگي کرد، اما فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: او درگذشت، کسي که هزار سال زيسته بود.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 18:17  توسط شهلا
|
امیری به شاهزاده خانمی گفت: من عاشق توام.
شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.
امیر برگشت و دید هیچکس نیست .
شاهزاده گفت: تو عاشق نیستی ؛ عاشق به غیر نظر نمی کند.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 18:5  توسط شهلا
|
مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد.
وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم.
سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را در جا کشت.
او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید: آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد : نه قربان ، من ندیدم ؛ اما همسرم دید!

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 18:1  توسط شهلا
|
یکی از دوستای خوبم هاهمه!!

تعجب نکنین اسمش هاشمه ولی من و دوستام بهش میگیم هاهم! با یک نفس عمیق میگی "ها" و با بازدم میگی "هم"! امتحان کن!

آفرین استعدادت خوبه. خوب یاد گرفتی!

پسر باحالایه! پایه ی گردش و تفریح و بستنی خورون!

دیروز خیلی دلم گرفته بود. دوست داشتم بایکی حرف بزنم.هائم خیلی خوش قلبه یکم رفتاراش دخترونه است ولی خیلی واسه دوستاش بها میذاره. خیلیم راحت میشه سر به سرش گذاشت. اعتراضیم نمیکنه. کلی سر به سرش گذاشتم و خندیدیم. خدایی حالم خیلی خوب شد

خیلی خوبه
آدم یه همچین دوستایی داشته باشه! نعمته! خیلی خوشحال میشم وقتی کسی بی ریا ازم تعریف میکنه. اونم دقیقا همین طوریه. گاهی با خودم فکر میکنم خدایی من خیلی خوش شانسم . از دوست پسر خیلی شانس میارم چون دقیقا همون کسایی هستن که میتونم باهاشون راحت باشم. یه گوشه شخصیت من پسرونه است واسه اینکه تو جمع پسرونه بزرگ شدم برا همینم یه سری از تفریحاتم رو با اونا میگذرونم خدارو شکر که هیچ کدوم اهل سو استفاده یا چیزای دیگه ای نیستن . همه دوستامو دوست دارم. امیدوارم هرجا هستن شاد باشن


+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 18:33  توسط شهلا
|
نمیدونم چرا همیشه پای من وسطه؟ نمیدونم چرا هرکاری که بقیه میکنن چه به من ربط داشته باشه چه نداشته باشه گناهش پای من نوشته میشه! نمیدونم چرا توقع دارن وقتی من تو خونه ام همهکارا رو انجام بدم؟ نمیدونم چرا توقع دارن در مورد کاراشون مثل خودشون نباشی.
اگه کادو گرون قیمت میخری چرا خریدی؟
-اه!!!! این همه پول دادی به این؟ این چه رنگیه؟ این چه طرحیه؟ خودت بودی می پوشیدی؟
-آخه مگه قراره من مثل تو لباس بپوشم؟؟؟؟ اینم عوض تشکرشونه!!!!
ادم میمونه به کدوم سازه اینا برقصه؟

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 18:24  توسط شهلا
|
سلام
امروز میخوام اولین حرف دلم رو بزنم. اولین؟ نه! نمیتونه اولیش باشه! آخه این حرفا خیلی وقته تو دلمه، خیلی چیزا قبل از اینا تو دلم بوده . اونقدر به کسی نگفتم که فراموششون کردم.
امروز داشتم به این فکر میکردم که اینقدر روزگار با دلم بد تا کرده که اگه کسی از ته دلشم دوسم داشته باشه و بهم بگه باور نمیکنم. خیلی بده که دیگه نمیتونم بهش اعتماد کنم. هر وقت یکی بهم میگه دوست دارم دلم سریع در جوابش میگه باور نکنه! دروغ میگه! اینم در اولین فرصت ترکت میکنه، میره و دیگه حتی یادش نمیاد که تو هم بودی! آخه چرا ؟ چرا باید از این لذت محروم بشم اونم بخاطر این روزگار نامرد!!!!!!!!!!!
تا حالا به هر کی دل بستم، خواستم که برای همیشه داشته باشمش این روزگار به یه بهانه ای اونو ازم گرفت. قلبم و شکست، واسه اینه که نمیتونم باور کنم. نمیخوام باور کنم!
خدایا امیدای زندگیمو ازم نگیر
خدایا بهم اعتماد واقعی رو برگردون
خدایا بذار منم از بودن در کنار اونایی که دوسشون دارم لذت ببرم
خدایا تو که میدونی فقط تو واسم موندی اما میخوام در کنار دوست داشتنت کسایه دیگه ای رو هم دوست داشته باشم
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 11:38  توسط شهلا
|